افسانه اش خواندند...همین..
بی جا نیست که میگوید:
دلتنگیهای آدمی را باد ترانه , ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
...آری ترانه ,..و اکنون من آن چه نشخوار می کنندرا ترانه ای می خوانم....
با ضرباهنگ "نمی دانم"
افتان و خیزان از کوبش های بی پایان و بی انجام
سرگشته....
سرم درد می کند....چشمهایم خسته شدند...باید می خوابیدم
آنچه من می خوانم ترانه نیست....افسانه نیست
من فقط فراموش نکردم........
شما یادتان رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حیرانی...
ما را در سایت حیرانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 125